*** ***
X
تبلیغات
نماشا
رایتل

مثلی است ایتالیایی که میگوید:<مترجم خائن است>. اما هر آنچه در اطراف ماست همگی مرهون زحمات مترجم است. آنهاییکه متون فیریک و شیمی و ریاضی و پرشکی و غیره را ترجمه کردند، خدمتی بزرگ به مردم کرده اند. در واقع خدمت مترجم به بشریت «لا تعد و لا تحصی» است بویژه در سرزمین های عقب افتاده و مستعمراتی که میخ و سیخ خود را باید از بلاد دیگر وارد کنند. اما مترجم را چگونه میتوان یافت؟ یکی از طرق متداول اینست که مقدار زیادی سؤال غلط غولوط توسط کسی که در زبان خارجی «هر را از پر» نمی داند فراهم آورد و در مدتی کمتر اینکه کسی بتواند نگاهی اجمالی به سؤالات بیندازد ورقه ها را جمع کرد. وای بحال کسی که اعتراض کند. بعد لیستی حاوی اسامی نورچشمی ها در اختیار ممتحن قرار میگیرد و نتیجه اعلام میشود والسلام. در آن لیست خیلی اسمها هست منجمله صبیهء مدیر کل«فارق التحصیل» یکی از دانشگاههای پوشالی که هم شوهر کرده و هم زاییده و هم دایم الغایب بوده ولی روز امتحان بچه به بغل سر جلسه اومده و از رئیس دامشگاه گرفته تا مدیر گروه و غیره همگی حامی او هستند. داستان حرکات و سکنات این مدیر کل در روز مصاحبه بهترین سوژه برای یک فیلم کمدی تراژدی است.

داستان ما در اینجا نشان دهنده چگونگی یافتن مترجم است برای یک تشکیلات امریکایی اما بشیوهء دیگر. اتاقی که مترجم ها در آن می نشستند تا با یکی امریکایی برای کار ترجمه اعزام شوند اتاق نسبتآ بزرگی بود. سر مترجم در صدر اتاق نشسته بود و بقیه مترجم ها دور تا دور اتاق. طبق سنت سنواتی همه این ده بیست نفر مترجم با صدای بلند با هم حرف میزدند ولی در عین حال یکی فایده داشت و آن در میان گذاشتن تحربیات خود بود. یکی از اینها چنین آغاز کرد.

< مو آموزشگاه زوبانو تموم کرده بودم و بخیال خودوم قشنگ قشنگ انگلیسی بلد بودوم... (دراین لحظه یکی امریکایی در اتاق مترجم ها را باز کرد و با کشید سوتی و اشارهء انگشت سبابه یکی از مترجم را انتخاب کرد و با خود برد.) متکلم دنبالهء تعریف خود را چنین ادامه داد:

<خدا مدونه چند روز مو اینجا نشسوم تابلکه یکی امریکایی بیاد و مانا «بلند کنه» اما هوشکی محل سگ هم بما نداشت. دیه وخت داشت منقضی میشد و هرکی انتخاب نمی شد «عورذ شا» میخاسن و با «تیپا» اخراجش میکردن .البته شرط اول هم همین بود. خدا مودونه چوجور از جا پریدوم. امریکایه دو سه برابر مو قد و وزن داشت. وختی به جیب رسیدیم. در را واز کرد و راننده صندلی سرنشینو جعم کرد و مو مث«پودل» پریدوم روی صندلی عقب جیپ. امریکاییه از اونای بود که یک سیگار بلگ همیشه توی دهنش بود و مرتب پک میزد و باندازه گلخن حموم های خودمون دود ول میکرد. رسیدیم راه آهن. او جلو میرفت و مو دنبالش میدویدوم. آقانی که شما باشی، رفت و رفت و رفت. از روی ریل های راه آهن رد شدیم و رسیدم یه یک محوطه ای که صوندوق های خیلی خیلی بزرگی چینده بودند. وایساد. مویوم وایسادوم. سیگار بلگش توی دهنش بود و بقدر یک ربع ساعت حرف زد. توی این یک ربع که برییه مو قرنی گذشت مو داشتوم با خودوم حرف میزدوم و به بدختی خودوم وبیکار شدن و پیش کس و کار خود سرافکنده شدن و از نون شب محروم شدن فکر میکردوم. گومونوم دقیقه 14 بود که سیگار بلگ نحسشا در آورد و گفت: «یستردی» یعنی دیروز و درباره سیگار بلگ زحرماریشا هشت توی دهن گل و گشادش اما دییه لال مونی گرفت. تو این مدت که حرف میزد باید می بودی و میددی که ایی مأمور راه آهن چوجور به این امریکاییه نگاه میکرد: مث مجنون که به لیلی نگاه کنه. هی مرتب سرشا بمعنی اینکه می فهمم تکون میاد. آی لجوم گرفته بود. میخاسوم دو بامبی بکوبوم توی سرش و بوگوم <آخه کره خر تو از حرف های این چی می فهمی که مرتب سرتا تکون میدی >. حالا امریکاییه بمو اشاره کرد که جون بکن ترجمه کن. کی میگه یک ثانیه یک شصوم دقیقه است. گاهی وختا یک ثانیه یک میلیون سال طول میکشه. مونده بودوم چی بگوم. رو به کارمند راه آهن کردم و گفتم: دیروز چی شده. کارمند راه آهن خیلی خر بود. موتونست حال مویا جا بیاره و یک پول سیاهوم کنه. اما مردی کرد و گفت: <مستر دیروز تشتیف آوردن و سراغ یک «کانکسیو» گرفتن که نیومده بود >. راسشا بخی مو اونروز یاد گرفتم که ایی صوندوق های گنده گنده اسمشون «کانکس» هست. وختی حرف میزد با دست یک صوندوق سیاهی نا نشون داد که با خط سفید درشت یک عددی روش نوشته بود. آمریکاییه به راه آهنیه «تنکیو» گفت و مو پریدوم روی صندلی عقب و ترسون و لرزون اومدیم اداره مترجم ها. دل و تو دلوم نبود. وقتی ما نا ول کرد با سرمترجمه به انگلیسی گفت که خیلی خوب از پس امتحان مترجمی بر اومد. پاس کرد. همین و بس. بقیه مترجم ها هورا کشیدن و گفتن باید شیرینی بدی که دادوم. بله ما اینجوری مترجم شدیدم.

 

 


 

 

قدمت ترجمه را میتوان همزمان با پیدایش زبان دانست. برای سنجش ترجمه ترازویی مجازی لازم است، بنحوی که بتوان سنگ های مختلفی در کفه ای گذاشت و بر اساس آن ترجمه را مورد ارزیابی قرار داد تا وجوه متعدد ترجمه، تا حدودی، مشخص شود. در میان اصول لازم الرعایه در ترجمه، میتوان به حقیقت غیر قابل انکار «عجله کار شیطان است» اشاره کرد که تبعیت از آن موجب ایجاد ترجمه های بازاری غیرقابل قبولی خواهد شد، ولی، مسلمآ، ناشران سود جو به منافع دلخواه خود خواهند رسید. ترجمه کتاب های «هاری پاتر» و امثال آن از همین اصل تبعیت کرده است. حال قصد دارد یک صفحه از ترجمهء کتاب پرفروش 'A Thousand Splendid Suns'  نوشتهء خالد حسینی امریکایی افغانی الاصل را  که توسط حد اقل پنج مترجم بزبان فارسی ترجمه شده است، مورد ارزیابی قرار دهد. اول لازمست که مختصری در باره نویسنده بیان داشت. میگویند:  <خالد بسال 1965( 1344) در افعانستان متولدشد. پدرش کارمند وزارت خارجه افغانستان بود. پس از سرنگونی محمد ظاهرشاه،  1976(1355) ، پدر خالد به سفارت افغانستان در پاریس منتقل گردید. در این هنگام خالد قریب به 10 سال داشت. در پاریس، پدرش بسال 1980 تقاضای پناهندگی بامریکا کرد. خالد در سال 1984 (1363) دیپلم دبیرستان گرفت و وارد دانشگاه «San Jose» شد و لیسانس بیولوژی دریافت کرد و سال 1993(1372) دکتر در طب شد.  اینک در سازمان ملل مشغول بکار است. قبل از انجام تجزیه و تحلیل، ضروری میداند که بخش کوچکی از متن اصلی و ترجمه را  بدون هیچ اظهار نظری منتشر نماید.

متن انگلیسی یک صفحه از کتاب 'A Thousand Splendid Suns'  بقلم خالد حسینی امریکایی افغانی تبار:

 

It's the whistling," Laila said to Tariq, "the damn whistling, I hate more than anything."

 

Tariq nodded knowingly.

 

It wasn't so much the whistling itself, Laila thought later, but the seconds between the

start of it and impact. The brief and interminable time of feeling suspended.  The not knowing. The waiting. Like a defendant about to hear the verdict.

 

Often it happened at dinner, when she and Babi were at the table. When it started, their heads snapped up. They listened to the whistling, forks in midair, unchewed food in their mouths. Laila saw the reflection of their half-lit faces in the pitch-black window, their shadows unmoving on the wall. The whistling. Then the blast, blissfully elsewhere, followed by an expulsion of breath and the knowledge that they had been spared for now while somewhere else, amid cries and choking clouds of smoke, there was a scrambling, a barehanded frenzy of digging, of pulling from the debris, what remained of a sister, a brother, a grandchild.

 

But the flip side of being spared was the agony of wondering who hadn't. After every rocket blast, Laila raced to the street, stammering a prayer, certain that, this time, surely this time, it was Tariq they would find buried beneath the rubble and smoke.

 

At night, Laila lay in bed and watched the sudden white flashes reflected in her window.

She listened to the rattling of automatic gunfire and counted the rockets whining

overhead as the house shook and flakes of plaster rained down on her from the ceiling.

Some nights, when the light of rocket fire was so bright a person could read a book by it,

sleep never came. And, if it did, Laila's dreams were suffused with fire and detached

limbs and the moaning of the wounded.

 

Morning brought no relief. The muezzin's call for namaz rang out, and the Mujahideen

set down their guns, faced west, and prayed. Then the rugs were folded, the guns loaded, and the mountains fired on Kabul, and Kabul fired back at the mountains, as Laila and the rest of the city watched as helpless as old Santiago watching the sharks take bites out of his prize fish.

ترجمهء همین متن { ظاهرآ پنج مترجم این کتاب را بفارسی ترجمه کرده اند که فعلآ اسم مترجم متن زیر محفوظ باقی می ماند.}

 

لیلا به طارق گفت: «از این فش فش از این فش فش کوفتی بیشتر از همه چی بدم می آید.»

طارق سری از روی دانایی تکان داد.

بعدها لیلا فکر می کرد زیاد هم خود فش فش نبود، بلکه چند ثانیه بین شروع فش و فش و انفجار بود. زمان کوتاه کشدار پر از تعلیق. دم ندانستن. انتظار. مثل متهمی در انتظار شنیدن حکم.

اغلب سر شام بود، وقتی او و بابا پشت میز بودند. وقتی شروع می شد، سرشان به دوار می افتاد. چنگال در میانهء راه، غذای نیم جویده در دهان، به صدای فش فش گوش می دادند. لیلا عکس چهره نیم روشنشان را در جام پوشیده از پارچه سیاه پنجره و سایهء بی حرکت خودشان را روی دیوار می دید. فش فش ممتد. بعد ترکش، خوشبختانه در جای دیگر، به دنبال آن بیرون دادن  پر صدای نفس و دانستن اینکه این دفعه بلا بر سرشان نازل نشده، حال آنکه جای دیگر، در میان فریادها و ستونی از دود خفقان آور،چهار دست و پا بالا رفتن بود، جنون دست خالی کندن و بیرون کشیدن آنچه از خواهری، برادری یا نوه ای به جا مانده از لابه لای آوار بود. اما روی دیگر جان به در بردن این پرسش آزاد دهنده بود که چه کسی قربانی شده است. پس از انفجار هر موشک لیلا که با لکنک زبان دعایی می خواند به خیابان می دوید و یقین داشت که این بار، بی برو برگرد این بار، طارق است که زیر آوار و دود آن می ماند.

شب ها لیلا در بستر دراز می کشید و به برق سفید ناگهانی که در پنجره منعکس می شد، نگاه می کرد. به تتق تتق مسلسل ها گوش می داد و زوزه موشک ها را بالای خانه می شنید و بعد خانه می لرزید و تکه های گچ از سقف می بارید. بعضی شب ها که نور موشک چنان شدید بود که می شد در پرتو آن کتاب خواند، خواب از سرش می پرید. اگر هم خوابش می برد کابوس هایش مالامال از آتش بود و اعضای قطع شده و ناله مجروحان.

صبح آسودگی به بار نمی آورد. ندای مؤذن برای نماز طنین می انداخت و مجاهدین سلاح هاشان را  زمین می گذاشتند و رو به مغرب نماز می گزاردند. بعد سلاح ها را پر می کردند و از کوهستان به سوی کابل تیراندازی می کردند و کابل به سوی کوهستان. در این بین لیلا و دیگر شهر نشینان در مانده تماشا می کردند، همان طور که سانتاگوی پیر شاهد بود که کوسه ها ماهی بزرگش را تکه تکه می کنند و می خوردند.

{تجزیه و تحلیل در مراسلهء بعدی}

 

 

 

 

در مقدمهء چهار مقاله عروضی بقلم «نظامی عروضی»، از شاهکارهای علم و ادب عجمستانی، مورخه 550 قمری (1155 میلادی) به تصحیح «علامه محمدابن عبدالوهاب قزوینی » بنقل از  همین مصحح چنین آمده  است: ... این کتاب را در سال 1910به {جناب مستطاب علامه «نحریر» ( 1) مستشرق شهیر پروفسور «ادوارد برون » مد ظله العالی معلم السنه شرقیه در دارالفنون کمبریج از بلاد انگلستان ( ارائه نمودم). حال نمونه ای از این شاهکار: < از ابو رضا عبد السلام النیسابوری شنیدم در سنه 510 (هجری) بنشابور در مسجد جامع که گفت: <<بجانب طمغاج (2) همی رفتم و آن کاروان چندین هزار شتر بود روزی گرمگاه (3) همی راندم بر بالای ریگی زنی دیدیم ایستاده برهنه سر و برهنه تن در غایت نیکوئی با قدی چون سرو روئی چون ماه و موئی دراز و در ما نظاره همی کرد هر چند با وی سخن گفتیم جواب نداد و چون قصد او کردیم (4) بگریخت و در هزیمت چنان دوید که همانا هیچ اسب او را در نیافتی و کراکشان (5) ما ترکان بودند گفتند این آدمی وحشی است و این را نسناس خوانند.>>> : (لغت‌نامهٔ اسدی): نسناس جانوری بود چهارچشم سرخ‌روی درازبالا سبزموی، در حد هندوستان، چون گوسفند بود، او را صید کنند و خورند اهل هندوستان.{داروین اگر  مقدمهء 4 مقاله و لغت نامه اسدی را می دید و می خواند قطعآ تحقیقاتش بهتر میشد}. بگذریم. آدم «نئاندارتال» 400000 سال پیش می زیسته اما 30000 سال پیش نسلش مثل دایناسور ها منقرض شد. همزمان با « نئاندارتال» ها، ما که انسان نام داریم حدود 250000 سال پیش پدیدار شدیم که نیازی به توصیف ندارد! لازم به توضیح است که حیوانات بکمک برنامه ای که در مغز آن ها پیشاپیش جای داده شده همهء امور روزانه خود را دقیق و معمولآ کم خطا انجام میدهند و با همین برنامه ذخیره شده بصورت اتوماتیک (یعنی جبر و نه اختیار) اخذ تصمیم می نماید. بشر امروزی نیز برنامه ای شبیه همین برنامهء حیوانات داشت ولی بتدریج طی تکامل یا «اوولوسیون» تغییر کرد و با جانوران دیگر بسیار متفاوت شد و طرز کار مغزش بصورت دو دهلیزی یا «بای کمرال» شد. این افراد بشری برای اخذ تصمیم باید صدای کسی را که حق داشت تحکم کند بشنود و طبق دستور او عمل کند. این وضعیت قرن ها ادامه پیدا کرد تا بقول کامپیوترچی ها برنامه «هنگ کرد» و به بن بست برخورد نمود و زندگی روزمره بشر «قاراش میش» شد. در آن سالها بشر بدلایل مختلف، مثل همین روز ها، مجبور به به کوچ دسته جمعی شد. این حالت دو دهلیزی تا 500-1000 سال پیش از میلاد مسیح ادامه داشته است و در خلال این 3000 سال است که اطلاعات موثق تری از بشر امروزی بدست آمده است. خواننده برای اینکه بداند تا 3000 سال پیش بشر چه وضعی داشت کافیست به نمونه های باقی مانده از این دوران که اینک نوعی بیماری بشمار می آید آشنا شود. این بیماری «شیزوفرنی» نام دارد. این افراد که بین ما زندگی می کنند و کم هم نیستند، اگر بیماریشان شدت پیدا نکند، علایم و آثار دال بر بیماری از خود بروز نمی دهند. ولی کلآ این افراد نمی توانند بصورت پیوسته فکر کنند. افکارشان منقطع و بریده بریده است. دیگر اینکه اینها شدیدآ معتقد به عقاید پوچ و بی اساس کاشته شده در مغزشان هستند. قانع کردن این افراد برای دست کشیدن از این عقاید باطل غیرممکن است. سوم اینکه این افراد در گوش خود صدای شخصی را می شنوند، مثل قرن ها پیش. این صدا به آنها تحکم میکند و می خواهد که چنین و چنان کنند. 

 

توضیحات: (1) نحریر یعنی زیرک و ماهر و دانا! (2): طمغاج مکانی بوده است. (3): گرم+گاه= ظهر  (4): البته این فضولی ها بکسی نیامده که از این حاج آفا بپرسد: «بچه قصدی»} (5): ( کراکش)= کرا+کش: همین مسافر کش زمانه ماست. قدیم با چارپا کرایه کشی می کردند حالا با پراید و مراید.



 

میگویند «سیندرلا» تو بالکن روی صندلی «راکر» نشسه بود و «روک روکی»  میکرد که بخت دمسازش مثل تیر ترکش کنارش ظاهر شد و گفت:< «سیندرلا» خانم، دییه مارا حسابی انگار کردی. مث اینکه همه چی روبراهه. با وجود این اومدم بشت بگم که آخری فرصت را غنیمت بشمار.  اگه کاری باری داری ما  هنوز که هنوره، مث قدیم ندیما نوکرت هسیم. البتن، این آخرین باریه که می تونوم پیشت بیام. حق داری سه تا آرز بکنی تا همه نا برات مثل آب خوردن برآورده کنم.> «سیندرلا» با خود فکر کر و گفت: اول این «راکر» منو ظلای 24 عیار کن. بختش با یک اشاره اونا تبدیل بطلا کرد. بعد «سیندرلا» گفت که منو مثل همون وخت که فقیر بیجاره بودم، جوون جوون کن. با یک حرکت دست بخت «سیندرلا»ا شد قشنگتر و جوانتر از هر نو عروسی. موند آزروی سوم. «سیندرلا» گفت: آخریش اینکه این گربه نر منو تبدیلش کنی به یک جوان خوش قد و بالا. اینهم انجام شد و بخت پرید و رفت. در این موقغ گربهء نر سابق و جوان رشید و رعنای فعلی آمد بطرف «سیندرلا» و گفت:< خدا مرگد بده. چرا منو تبدیل کردی؟ مرده شور برده، تو این تبدیل و تبادل رجولیت ما از بین رفت و شدیم خنثی!>


 

یکی از معانی مختلف«log»،«لاگ»، در زبان انگلیسی، ثبت اطلاعاتی مربوط به کشتی است، از قبیل  سرعت، موقعیت، وقایع اتفاقیه، وضعیت جوی، مسافت پیموده شده و امثال آن که روی فرم خاصی انجام میگرفت و میگیرد. «blog» مخفف«  Web log» میباشدو «web» عبارت است از خطوط مخابراتی یا ساده تر همین اینترنت. «وبلاگ» های اولیه معنی «دفتر خاطرات» یا «شرح حال» یا «گزارش وقایع اتفاقیه»را میداد . اولین وبلاگ در سال 1997 بوجود آمد که «خاطرات آنلاین» نام داشت. مصدر این فعل در زبان انگلیسی «to weblog» و اسم فاعلش « Blogger» است. حال که ده دوازده سال از پیدایش اینترنت رو به افول در اینجا میگذرد، البته منهای فروشندگان وبلاگ نگار که کارشان همانند برچسب های حاضر و آماده «لوله بازکنی» می باشد،نظرات زیر واصل شده است. قضاوت با خواننده باشد. عجب خواب خوشی است خواب خرگوشی! راستی به چه کسی باید بابت سواد نمره داد: معلم ها یا محصل ها؟

====================================================

سلام دوست عزیز از همون چیزی که میترسیدم شد همون نمایده که گفتم اومد .دیروز داشت رای میخرید حتی سر این موضوع یکی از ناظرهای شعبه دعوا گرفت حوضه همون صبح تعطیل کردند

فقط خدا به داد شهر ما برسه.

امیدوارم در سایسار الطاف ...

سلام مرسی که به وبلاگ من سرد زدید

از وبلاگت خوشم اومد زهمت کشیدی

وب خیلی زیبایی داری راستی من لینکم کن با اهداف فرا ماسونری (؟) و بعد بگو با چی لینکت کنم

یا حق

موفق باشید و التمای دعا

سلام/ ممنون که وب بنده حقیر اومدی و نظر قشنگت رو لحاط کردی

==========================================================.

 

 

 

طبق گزارش «آسو شی یتد پرس» اسب یکی از مآمورین کلانتری سوار نیویورک، بهنگام گشت زنی در این شهر که ساختمان هایش سر بر فلک می سایند، از اسب فرو افتاد اما اسب راه اصطبل را پیش گرفت و بعد از عبور از هشت خیابان خود را بتاخت به اصطبل و آخور مربوطه رسانید. حاشیه: خدا نا صد کرور شورک که ایی عسم بوده. چنکه عسم هرچی بدباشه ازخر بیتره. الهی که هیچ تنابنده ای گرفتار الاغ خر نشه. بابای ما که هرچی عمرشه خاک شما باشه، یگ خری داشت که اون سرش نا پیدا. اولندش نمیذاشت که بابام پالونش کنه. همچی که چشمش موخورد به پالون، هی پشتشا میکرد به بابای ما و حالا لقت بنداز و کی ننداز. تا اینکه بابای ما عصوبانی میرفت و چنگکا از گوشهء کادون ور میداشت و می کوفت توی کمر خره. حالا خره راضی میرفت که پالونش کنه. اونوختا کوچه باغا خیلی تنگ بود اما به بقد خیابونه حالا که دو طرفش سپر به سپر اتول پارک کردن. خلاصن، خره همچی از کنار دیفال ها سنگی می رفت که پوس کاسهء زانوی بابای ما کنده میرفت، یا وقتی بپرتگاه میرسد همچی از لب پرتگاه میرفت که بابای ما «زحره ترک» میرفت و خوشا بزمین می انداخت. خلاصن جون بابای مارا میگرفت تا بره سر زمین. برگشتن هم مکافات بود، برییه ایکه تا بابای ما میخواس سوارش بشه، خره از زیر پاش فرار میکرد و آونقذه «عوسارا» میکشید تا بابای ما مجبور  میشد «عوسارا» ول کنه. اونوخت بتاخت می اومد خنه و میرفت پشت آخورش وامیساد. مث همین عسم عنتظاماتیه. خب، هروخ بابای ماتصمیم می گرفت خره نا برفوشه و از شرش راحت بره، دلالای بازار مال فروشا که حالا بشان «لابی» مگن قوبول نمیکردن که خرشا برفوشن و میگفتن مال بد بیخ ریش صاحبش و خود کرده را پشیمانی نیست. خلاصن، هوشکی  خرنا نمی خرید. خره هم که نه سواری میداد و نه بار می برد. بابای ما بالاخره نذر کرد که اگه خره بمیره یگ بزغاله ای بکشه و آبگوشت کنه و کاسه کاسه به همساده ها بده اما بجای خره بابام مرد. حالا ما موندیم و ایی خره.

 


 

ظاهرآ، گذشته و آینده،  در حیوانات بشدت آدمیان جاری نیست. بناچار احساس خوشبختی بیشتری می کنند و زندگی روزمره آنها تحت تأتیر غم و غصه قرار نمی گیرد و، مثلآ، از داغ فرزند بی خبرند. حال اگر گذشتهء تلخ و آیندهء نامعلوم از فکر انسان زدوده شود، چنین فردی احساس خوشبختی بیشتری میکند. مثلهای چون «چو فردا شود فکر فردا کنیم» شامل حال او میشود. غم گذشته و آینده را بدوش نکشیدن هم عالمی دارد که کار هر انسانی نیست.  البته، در حیوانات در فصل تولید مثل برنامه ای جدیدی گشوده میشود: شور و هیجان لانه سازی و  تخم گذاری و روی تخم خوابیدن و تغذیهء جوجه ها. شاید بتوان گفت که زندگی پرندگان در این مرحله از حیات همانند آدمیان است، ولی پس از اتمام این دوره، یکباره چراغ این شور و شوق خاموش میشود و پرنده بحال عادی باز میگردد: در پی قوت از لانه خارج شدن. با خطرات متعدد مواجه گردیدن. بقتل رسیدن یا رساندن و غیره. زندگی «زمان حالی» بین آدم و سایر حیوانات با هم چندانی تفاوتی ندارد. هرکه را در معابر ببینید یا در پی قوت است یا در باره آن با دیگری مشغول گفتگو. همه برای خانهء بزرگ و ثروت کلان در تکاپویند. در این جولانگاه مردمان دو دسته اند. برخی کاری خوب را عرضه میکنند که نامش خدمت به خلق است و دستهء دوم هدفش فقط و فقط حفظ منافع خویش می باشد، آنهم بهر قیمتی که شده. جالب اینکه سود جویان و طمع کاران و بی وجدانان و ... دور هم جمع میشوند و نیرویی عظیم بوجود می آورند. در میکروب شناسی، به این حالت میگویند عفونی شدن بافت یا کل بدن.


نوعی بیماری با ریشه عصبی  گه نام لاتین آن معنی «نقص توجه » را میدهد وجود دارد. شاید عامیانه آن را بتوان حواس پرتی یا سر بهوا بودن نامید. علایم بالینی این بیماری در اطفال و بزرگسالان بشرح زیر است: ناتوانی در تمرکز حواس روی جزئیات و تفصیلات کار یا خواسته های مد نظر. ارتکاب به  اشتباهات مکرر حین انجام تکالیف و وظایف محوله.  ضعف و ناتوانی در درک و فهم دستور العمل ها.  ناقص و نیمه کاره و نیم بند باقی گذاشتن کارها و وظایف محوله. وجود بی نظمی و بی ترتیبی مزمن در امور و وظایف محوله. عدم تمایل بانجام کارها یا خواسته های مستلزم تفکر و اندیشه. گم کردن وسایل و ابزار آلات مورد نیاز برای انجام کار ها.  پرت شدن حواس با کوچکترین عامل حواس پرتی و بالاخره فراموش کردن وظایف محوله.



 

در فروشگاه معروف «وال مارت»، مردی، حین خرید در بخش اسباب بازی ها، بسته غیر منتظره ای پیدا کرد که حاوی هروئین بود. البته وزن چندانی نداشت و فقط یک گرم بود. سازمان پلیس از پیدا شدن بسته ابزار خرسندی کرده، زیرا بنظر آنان امکان داشت بچه ای آنرا پیدا کند و طبق عادت بچگانه بلافاصله آنرا در دهان بگذارد که مسلماً این مقدار هروئین برای یک طفل بسیار مهلک است. پلیس میگوید شاید صاحب بسته از مشاهده مأمور ترسیده و بسته را عمداً زیر قفسه انداخته است . بهر حال این موضوع از نظر فروشگاه و پلیس بصورت معمایی لا ینحل در آمده است.

 

در ولایت « گراند راپیدز» واقع در ایالت «میشیگان» امریکا، در مدرسه ای، دانش آموز نرینهء 15 ساله ای با معلم خود بر حسب شوخی زور آزمایی کرد و طی آن معلم نگون بخت را سرنگون کرد و مدتها سر معلم را در حلقهء پرتوان دستان بفشرد. لیک، مدرسه، بخاطر ایراد اهانت و ایجاد تحقیر در معلم، آن دانش آموز را، طبق مقررات موضوعه، بمدت 10 روز از حضور در کلاس معلق نمود. خبر ماجرا بگوش مادر پسرک رسد. مادر بجای اعمال تنبیه مرسوم و متداول خانواده های امریکایی، یعنی «بازداشت در خانه»، نوجوان را به گونه ای دیگر تنبیه کرد که عبارت بود از الصاق نوشته ای بر پشت لباس بمضمون:<توجه: من توی مدرسه یه کار بدی کردم و حالا دارم کفاره شو پس میدیم> و بدین صورت موظف گردید تا در مسیری برابر با هشت کیلومتر در حاشیه خیابانی حرکت و آشغال های ریخته بر زمین را جمع کند. وقتی از پسرک پرسیده شد: چونست حالت؟ گفت: <ولله، چی بگوم، کاکو.  از ای کاغذو که چسبوندن پشت لباسوم، باکوم نیس، اما ایی  «رشطی» شدن جلوی ملت حسابی حالمو گرفته!>.


 

مورخه بیست و نهم بهمن 91. «بانی ور»، پرستار استرالیایی، سالهاست که در بخش ویژه «کاهش آلام» افراد مشرف بمرگ اشتعال داشته است. او ادراکات و احساس های دم واپسین این افراد را جمع آوری  و بصورت کتابی پر فروش منتشر کرده است. میگوید انسان  دم مرگ دید و منظری بسیاز شفاف پیدا میکنند.  وقتی از آنان می پرسیدم: < از چی پشیمان هستید ؟>  میگفتند:

پشیمونم که چرا اونجور که دل خودم می خواست و نه اونجور که دیگران می خواستند زندگی نکردم.

پشیمونم که چرا اینقدر تو زندگی «سگ دو» زدم

پشیمونم که چرا از بیان حرفها و نظراتم می ترسیدم

پشیمونم  که چرا دوستها و رفقام را سر هیجی پیجی از دست دادم

پشیمونم  که چرا تو زندگی اون همه غصه خوردم

 

 

 

مورخه 28 بهمن 91. واقعهء شهاب یا سنگ آسمانی اخیر در روسیه انعکاسات متفاوتی را بدنبال داشته  است که تحت عنوان «تئوری» مطرح شده است. «تئوری» ها یا فرضیات رابطهء مستقیمی دارند با روح و روان کل جامعه که در بیشتر موارد دلالت دارد بر بی اعتمادی کل جامعه به اخبار رسمی. شایعه هم نمونه بازر همین واکنش است. مثلآ: «تئوری» اول میگوید: شهاب مذکور در ارتفاع بیست کیلومتری زمین بکمک توپخانه ضد هوایی منهدم گردیده. روزنامه ای در روسیه گفته است: < بخار یا دود حاصله در دنبالهء انفجار نورانی سنگ بدلیل همین آتشباری ضد هوایی بوده است.> «تئوری» های دوم و سوم: <اصلآ شهابی در کار نبوده و آنچه دیده شد چیزی نبوده مگر ماهواره ای که توسط امریکانی ها مورد اصابت قرار گرفت.>«تئوری»  حیرت بر انگیز دیگری دلالت دارد بر اینکه شئی مذکور شهاب نبوده بلکه انزژی حاصله از نوعی سلاح بمب افکن بوده که بجانب روسیه شلیک شده است. دیگر اینکه یکی از وکلای جنجالی روسیه گفته است: < این یگ جور اسلحهء امپریالستی امریکای بوده که بطرف «شوروی» سابق نشونه گیری شده تا قلق گیری کنه. این کار کسی بغبر وزیر جدید خارجه امپریالیست امربکا «جان گیری» نبوده که عقب «لاورف» میگشته که بزندش. بله خواسته یگ زهر چشمی گرفته باشد.> «تئوری» چهارم این است که کار کار خدا بوده و خدا قربونش بشم اینکار را کرده تا مردم حواسشان جعم کنن. شک داری؟ به انجیل مراجعه کن. و اما «تئوری» پنجم این است که شوروی سابق سر  موشک های دور برد با کره شمالی بگو مگو دارند. کره شمالی اینکار را کرده که شوروی سابق خوب حواستان جعم کنه و  پاشا از گلیم پاره پوره اش دراز تر نکنه. کره شمالی میگوید: < رقیق ولادیمیر، ما جای دییه ای نداریم که موشکامان انتحان کنیم. اینورمان جاپنه. اونورمان چینه. اون طرف تر هابائی امریکایه. توی مسکو که نداختیم که گله گراری کنی. توی بیابان های برفی  سیبری میبری انداختیم.>


 
 

مورخهء هشت بهمن 91. ماهانوی. پنسیلوانیا. امریکا.  یکی از دبیرستان های این شهر مدعی است که در قبال اقدامات خرابکارانهء برخی از دانش آموزان،(مسدود کردن کاسه توالت فرنگی با جپاندن کاغذ توالت در آن) ناچار باخذ تصمیم جدید و غیر متعارفی در خصوص نحوه استفاده از کاغذ توالت شده است. بموجب این تصمیم هر دانش آموزی که بخواهد برای قضای حاجت به «دشتشویی» برود اول باید به دفتر مراجعه کند و پس از پر کردن فرمی آنرا امضا کند و طی آن متعهد به باز گرداندن قرفرهء کاغذ شود. مسلمآ، چنین دستوری موجب ناخرسندی والدین شده و اینان معترض شده اند که فررندانشان بعلت رودربایستی و خجالت از مراجعه بدفتر خودداری و درعوض کار ماشین لباسشوی خانه را بیشتر کرده اند. حاشیه: گویند در آشفته بازار مهاجرت میلیونی تحت عنوان سرمایه گزاری، سیل افرادی که یک شبه صاحب پول کلان شده اند به امریکا صدبرابر شده است. یکی از این افراد بلاف یا گراف میگوید: < تی بلام بسر. وختی مون با دادن 500 هزار دلار مث برق ویزای سرمایه گزاری گرفتم و « 30 تیزن» شدم، فهمیدم که امریکا چقدر خر تو خره. بگذریم، چون خیلی حسرت بدل دبیرسان و عنوان دکتر بودم، یگ دبیرسان وا کردم و شدم رئیس دبیرسان. تی بلام بسر، لازمه که بگم ما، با خانم بچه ها، و دوز و کلک هایی که تو از من بهتر بلدی پیش « 30 تیزن» شدن  سالها شهردار خیلی مبتکر بودم. این ادعا نیس. سند منگوله دار دارم. توی روزنامه نوشتن. راستش من خیلی زود متوجن شدم که مردم ما خیلی نجیبند! خلاصه. یه روز تصمیم گرفتم از این ببعد هر کی اسب یا خر گاریش توی خیابان سرگین انداخت جریمه بشه. یکی گفت  آقای شردار خر و اسب بی اختیار سرگین میندازه. جلوشا نمیشه گرفت. گفتم چرا میشه. بایس یک نایلکسی (کیسه پلاستیک) زیر دمبش ببندن تانیفته روی اسفالت. همه از فردا مث پوسون بند خانم بجه ها کیسه بستند ریر دنب اسب ها. اما بازهم اشکال برطرف نشد. وقتی یکیشونا جریمه میکردم گفت: <آقای شردار، هر هشتا بچه هاما که بکمک سیر و میر و میرزا قاسمی زیاد دورس کردم با دست خودوم کفن کردم، پیش اینکه این صاحب مرده را از طوله بیارمش بیرون صدتا قسمش دادم که اگه مشق ریز و درشت داری همیجا بکن. شردار جدید خیلی فلان فلان شدس. افاقه نکرد. اما وختی رسیدیم جلوی شرداری، چارسنب بهوا رفته، گلاب بروتان، خودشا خراب کرد. شما هم که مونا دستگیر کردی. خب، روز اول بفرماشت شما، آقای شردار، خیلی چوبش زدم و هیچی کاه بش ندادم. اما نمی دونوم با مون لجه یا با شما. تا که میرسه جلوی شرداری پاشا وا موکنه و حالا بشاش و کی نشاش. بعدش هم یک «میلیارد!» سرگین میریزه. البتن،  بدستور شما نایلکس زیر دمبش بستم.  جان شما نباشه، ایی چارسنب بهوا رفته خیلی از من و شما زرنگتر و با هوشتره. بلده که سرگینشا مث تیر ترکش از بغل نایلکس بندازه روی پلهء شرداری. اون وخت شما می بیینی و مونا دستگیر میکنی و بقیشا که خودت بیتر می دونی.>